مَـن مَـتَـرسَکـِ تَـمام مَــزرَعهـ ها میـ شومـ تـو هَمـان کلاغیــ بـاش کهـ چشمــ ـهایم را میـ دُزدی

در آخرین روز 22سالگیم نوشتم:

اینو یادمون باشه مهم نیست شناسنامه ی شما چه عددی رو نشون میده و چقد از روزی که پا به دنیا گذاشتیم  میگذره... مهم اینه کودک درونتون رو زنده نگه دارین...اونو نکشین...بهش برسین و تقویتش کنین اینجوری هرچقدر هم که عددای شناسنامتون بیشتر بشه مهم نیست...هرچند وقت یکبار مدادرنگی و دفترنقاشی بذارین جلوتون و نقاشیای بچگیتون رو باز بکشین... همون درخت همون خونه و همون خورشید رو.کتابای رنگ آمیزی  رده ی سنی الف رو بخرین و رنگشون کنین.تاب بازی کنین بگین محکم هلتون بدن و ته از ته دل قاه قاه بخندین...با گچ خونه های لی لی رو  بکشین و بازی کنین... وقتی بادکنک فروش رو میبینین و یادبچگیاتون میفتین و بادکنک میخواین عین من خاک برسر برین بگیرین و باهاش راه برین و ذوق کنین...مهم نیست اطرافیان چی میگن(مگه بچه ای؟؟) مهم اینه کودک درونتون زنده بمونه و نفس بکشه...

همه ی ما  تو این روزا به دنیای  بی دغدغه ی بچگیمون محتاجیم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 3:2 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

خیلی وقته اینجا ننوشتم....

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده...مث تغییر تصمیم ما و تغییر محل زندگیمون از کرج به یزد...

و من الان دارم میشم خانم خونه....فقط نه روزه دیگه مونده...امروز کلید خونمون رو میگیریم....

این وبلاگ این صفحه شاهد اتفاقات زیادی تو زندگی من بوده...هم چیزهایی ه حذف شدن هم چیزهایی که اضافه شدن....

راضی هستم از زندگیم.....

من و یه مردی مرد منه....

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 تیر1393ساعت 12:1 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 


حسن تب دارد و در خواب گوید :
نزن سیلی ستمگر ، درد دارد . . .!

××××××××××××××××××××××

بهـــار آمـــد و او رفـــت و فاطـــمیّـــه رسیـــد
دوبـــاره کوچــه ، لگـــد ، درد ؛

[ آه ] آسمــان پژمــرد ...


سلام


این شعرارو که میخونم میفهمم بی دلیل نیست انقد عشقم امام حسن(ع) رو دوست داره و بهش ارادت داره....اول از همه شهادت حضرت فاطمه(س)وایام فاطمیه رو تسلیت میگم....

زندگی در جریانه با همه پیج و خم ها و پستی و  بلندی هاش...سال 92 هم رو به اتمامه و کمتر از 1 هفته ی دیگه وارد سال 93 میشیم....

اینجا برام خاطرات تلخ و شیرینی رو تداعی میکنه حدود سه سال پیش اینجا رو ساختم

و دوست های خوبی هم پیدا کردم...دوست هایی که برام موندن...مث مژگان و ریحانه...دودوستی که برام مث خواهر میمونن

خیلی ها رفتن و یه علامت سوال برام  به جا گذاشتن که چی شد؟؟ مث شیوا...یه لینک معمولی که بهش سر میزدم و بعد از حذف وبلاگش حتی نفهمیدم کنکور قبول شد یا نه و یا چی شد....

سال 92 سال متفاوتی بود برام وقتی شروع شد فکر میکردم سال تلخی باشه چون سخت شروع شد

ولی الان میفهمم چه سال شیرینی بود...با تموم خوبی ها و بدی هاش...

تو سال 92 و با شروعش من یه عشق واقعی پیدا کردم و متاهل شدم...همسرم علی عزیزم...که بهترین هدیه ی خداست واسم

تو سال 92 من زن مردی شدم که مال خودمه

توسال 92 من فارغ التحصیل شدم ولیسانس  گرفتم

تو سال 92دو بار همراه عشقم به مشهد مقدس مشرف شدم که واقعا برام لذت بخش بود

تو سال 92خواهرم دوقلوهاش رو به دلیل تولد زودهنگام و نارس بودن از دست داد

تو سال 92 اون یکی خواهرم صاحب یه پسر ناز به اسم امیر رضا شد

تو سال 92 خواهرم دانشجو شد

تو سال 92 من  فهمیدم بعضی آدما ارزش هیچی رو ندارن و فقط طرز فکر ماست که باعث میشه فکر کنن خبریه

تو سال 92 بازهم من فهمیدم از هر دست بدی باز از همون دست میگیری....

تو سال 92 فهمیدم خدا هنوزم هوامو داره و برعکس من  که بهش حواسم نبود اون حواسش بود و هست بهم

آرزو میکنم سال 93 سالی پر از شادی باشه و شاد باشه....

آرزو میکنم تو سال 93 اوضاع جامعه و مخصوصا اوضاع اقتصادی جامعه سروسامونی پیدا کنه تا انقد رو مردم فشار نباشه و جوونا واسه تشکیل زندگی انقد تو فشار نباشن...

آرزو میکنم تو سال 93 هر کسی عاشقه اگه اون عشق به صلاحشه بهش برسه و اگه به صلاحش نیست خدا صلاحش رو در اون عشق قرار بده....عاشقا به عشقشون برسن..مخصوصا دوستی که میدونم عشقش بچه بازی نیست و پاکه...

آرزو میکنم تو سال 93 یعنی دلم میخاد آرزو کنم تو سال 93 آقامون امام زمان (عج) ظهور کنه ولی میترسم...میترسم آرزو کنم و آماده نباشم که نیستم....خدایا ظهور آقامون رو نزدیک کن و کمک کن نه تنها من بلکه تموم جوونا و پیرا بهش نزدیک تر بشن و 313 نفره جور بشن...

آرزو میکنم تو سال 93 بتونیم زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کنیم و مشکلات سر راهمون حل بشه...

و آرزو میکنم تو سال 93 همه به آرزوهای قشنگشون برسن...

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1392ساعت 5:13 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

این چند روز اتفاقای خوبی افتاد

از جمله اینکه صمیمی ترین دوستم که اتفاقا هم اسم خودمه نامزد کرد و جمعه عقدشه اسم شوهرشم مث خودم علی آقا هستش...

و مهم تر از همه اینکه واسه زندگی میان قم و این یعنی اینکه نزدیک تهرانن و در نتیجه نزدیک همیم...

واقعا خوشحالم براش...جمعه منو محضر واسه عقدش قراره دعوت کنه:دی

راستی واسه درس پروژم مقدمه و...شو نوشتم واسه بخش تحلیل محتوا و اینجور چیزاش محتوای یه پژوهش دیگه رو نوشتم و تطبیق دادم استاده هم نفهمید.بیشعور بهم داده 18 و نیم.حق من نیست حد اقل باید 19 بهم بده.اعتراضض زدم گفتم ببرین نمودار یا نیم نمره بهم بدین....والا با این نمره هاشون...تمرین عملی هم شدم19.یعنی کل نمره هام اومد...بسیار عالی....

خاله هم یه مدتیه شدم یه پسر ناز و کپلی به اسم امیررضا...

چند  روزه از عشقم دورم نمیدونم چند روزه ولی واسه من چند هفته گذشته...خیلی مردمو دوسش دارم خیلی ماهه...عاشق زندگیمونم و خودش

امروز با فرشته یکی دوستای دبیرستانم هماهنگ کردیم رفتیم بیرون میخاست خرد عید کنه منم میخواستم جنسا رو ببینم خییییلی وقت همو ندیده بودیم...1 سال و شاید بیشتر....فردا هم قراره برم خونه دوستم الهام واسه کار درسیش ازم کمک میخاد....دیدن دوستای قدیمی خیلی بهم میچسبه....

منم خوبم و عالی و دلتنگ آقایی جونم...خدا کنه این اسفند ماه زود تموم شه و عید بشه و بهار من بیاد یعنی عشقمممم.....

کنکور هم دادم چون نخونده بودم نمیدونم سوالا در چه سطحی بودن و چجوری...انشالا سال دیگه میخونم و همون کرج قبول میشم...

+شادی هاتون پایدار...

الان 8 ماه و 3 روزه که عشقم باهامه....

+جواب کامنتا بعدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 1:9 AM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

بهله

فارغ از تحصیل شدم آزادم

دگر از درس و کتاب بیذارم

مدرکی خواهم داشت در حد لیسانس

کو کجاست کوزه؟؟ ندارم من شانس

خخخخخخخخ

ذوق ادبیات فی البداهه ی خودم در حلق خودم بهله

زندگی متاهلی شیرین تر از هر روزش جریان داره

از وقتی این وبلاگ رو دارم این بار سومم بود که رفتم مشهد یکی مجردی دوتا دو نفره

آخریه ازدواج دانشجویی بود خ/یلی خیلی خیلی حال داد و چسبید

هتل 4 ستاره با امکانات عالی...رستوران توپ....200 درصد حالش واسه مجانی بودنش بود خخخخ 300 درصدش هم واسه دوتایی بودن با عشقم

اوضام میزون... عشقم توپ...زندگی عالی....خدا چاکرتم....

هرچی تو این وب قبلا از غم مینوشتم  الان توپماااااااا.....بعدشم زن و شوهری که گاهی وقتا باهم بحث نکن زن و شوهر نیستن که جی اف و بی افن.... والا

خخخخخخخخخخ

راستی معدل این ترمم شدم 19/25

فکر کنم مقاله و کارعملیمو تحویل بدم بیشترم میشه....بعله....یه همچین تاثیری داره شوشو....

معدل کلمم شده 18/1 خخخخ

دوتا 20 داشتم چند تا 19 یه دونه 18 و یه 16 و 16/5

آفرین به خودم  که باعث افتخار مرد زندگیمم و آفرین به مرد زندگیم که انقد بهم انگیزه میده...

+قالب وبلاگم پرید برای بار دوم...با اینکه خیلی دوسش داشتم ولی حال نداشتم برم باز بگم چرا برش داشتن و...بیخیال...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 1:22 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 


کــــآش مَــــردم همـــه می دانستـــند

دل چیـــــزیســـت ظریـــــف

میشکنـــــد ســـآده تَــــر از هَـــر چیــــزی

کـــه بتـــوآن درفکــــر گمآشــــت

بی گمــــآن

دل شکســــتن هنـــــر نمیــــباشد

نکنــــد بی حواس

بشکنیـــــم دلی را

                                                                       حوری نوشت

سلام

یه احساسی دارم تو قلبم.انگار یه حفرس....وقتی فکر میکنم این ترم از دانشگاه فارغ التحصیل میشم و فعلا حد اقل تا یه سال دیگه از درس و دانشگاه خبری نیست میمونم...میمونم که قراره چی بشه چیکار کنم؟؟فعلا بی خیال ارشد شدم خواستم به خودم استراحت بدم و از طرفی دیگه 22 واحد این ترم  که شامل درس تمرین عملی و پایان نامه هم میشه  فرصتی رو واسه خوندن درسای بیشتر نمیذاره.. چه برسه به ارشد

تا یاد میدم داشتم درس میخوندم و دغدغم مسائل تحصیلی بوده...امتحان مدرسه نمونه راهنمایی بعد مدرسه نمونه دبیرستان و بعدش کنکور سراسری...ولی الان دیگه خبری نیست...من فارغ التحصیل میشم...یه جور خلأ هست انگاری...

الان دغدغه ی اصلیم زندگی متاهلیمه...اینکه چی میشه چیکار کنم بهتر بشه و...هنور معلوم نیست کی بریم سرخونه زندگیمون...به احتمال زیاد حد اقل یه 1سال 1 سال و نیمی عقد میمونیم...

زندگی متاهلی خیلی شیرینه....قربون عشقم برم تو وی چت پی ام داد الان...خیلی دوسش دارم خیلی دوسم داره....دلم میخواد تموم تلاشمو بکنم تا زندگیمون شیرین بمونه...درسته الان اختلاف سلایقی هست بحثایی پیش میاد ولی  هیچکدومشون تا الان نتونستن عشق ما رو بهم کمرنگ کنه....

15 دی امتحانای ترمم شروع میشه از 26 این ماه که آذرباشه داریم واسه فرجه ها تعطیل میکنیم هر 3 سال و هر 6 ترم فرجه های قبل امتحانات تو خوابگاه موندم تا درس بخونم ولی امسال دارم میرم خونه اونم پیش نفسیم کرج... امیدوارم بتونم درس بخونم و این ترمم معدلم الف بشه....و آقاییم خوشحال بشه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1392ساعت 11:59 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

باز پایــــیز اومد

هیچ چیز  طبیعت مثل فصل پاییز به من انرژی نمیده....

دیدن درختا با برگ های زردشون نم نم بارون که میخوره تو صورتم تمومشون یه شور و شعف خاصی توم به وجود میاره

من و عشقم هر دومون تابستونی هستیم....

اون پسر تیر من دختر شهریور و هر دومون پاییز رو دوست داریم....

روزهای تلخ و شیرین زیادی تو پاییز داشتم

که البته به فصل پاییز مختص نمیشه... روزهای قبل اومدن علی فکر کردن به اون روزها هم حالمو خراب میکنه...

این روزها خوب میگذره.... تا باشه غم دوری و دلتنگی باشه  اونم واسه کسی که به بودنش و داشتنش مطمئنی و اسمش شناسنامت رو زینت بخشیده....

دیگه اونجوری تو فکر ارشد امسال نیستم....یعنی 22 واحدی که دارم با حجم زیاد کارهای عملی وقتم رو میگیره...

محرم داره میاد...حال و هوای خاص خودش رو  داره....کاش جور بشه باعشقم بریم کربلا و بعدش بریم سر خونه زندگیمون....

مژگان کجایی دختر؟؟؟خیلی وقته ازت خبر ندارم ولی هر وقت میرم پیش عشقم ازشهرتون عبور میکنم و به یادت میفتم....دوست خوبم...


+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1392ساعت 6:19 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

جشن تولد پارسالم با امسالم قابل مقایسه نبود و نیست.... پارسال من یه دختر آزاد بودم بدون تعهد آنچنانی و پر از یه یه نوع تنهایی خاص تو جشن تولدمم پر از کسایی بود که بار اولم بود میدیدمشون...جشنی که باعث آشنایی با آدمای متفاوت و اتفاقاتی شد که از ذکرش میگذرم و امسال من دختری بودم متاهل با تعهد و یه نوع احساس خاص دیگه...جشن تولدمو مردی که عاشقمه برای سوپرایز کردنم گرفت و خوشحالم کرد و در کنار کسایی بودم که دوستم دارن و دوسشون دارم تو این یکسال پر از روزای سفید و سیاه بود برتم...روزایی سیاه تر از شبای تابستون و شبایی سیاه تر از اون... و الان این روزا من احساس میکنم خوشبخت ترین دختر که نه خوشبخت ترین زن روی زمینم....مردی در کنارمه که عاشقانه میپرستمش و میپرستتم .... این لبخند ها و خنده های این روزام جبران اشک های اون روزامه و اشک ها و ناراحتی های گذرای این روزام شاید تاوان اون روزامه... زندگی مث یه سکه میمونه که هر بار یه روی خودشو بهت نشون میده...شیر یا خط....سفید یا سیاه.... و باورش سخته که خودمون قبول کنیم سیاه و سفید بودنش تا قسمت زیادی دست خودمونه...خودمون با کارا رفتارا و حتی فکرامون رقم میزنیم که سسیاه باشه یا سفید...چه روزایی که داره میگذره و احساس میکنیم درست ترین کارو داریم انجام میدیم و بهترین روزاس و جندی بعد تاوان ف بی فکری و یا احساس اشتباهمون رو میدیم....و چه روزایی که برامون سخت ترین روزاس و بعدا شیرینی اون سختی ها رو حس میکنیم... روز دختر ....سالپیش این روز رکو بهم تبریک گفتن و امسال روز زن رو...و چند سال دیگه انشالا روز مادر رو.... خیلیا واسم کامنت گذاشتن که کجام و چرا آپ نمیکنم راستش شیرینی و دغدغه های زندگی متاهلیه...سعی میکنم کامنتاتون رو جواب بدم و به وباتون سر بزنم...البته چ با گوشی میام شاید نتونم براتون کامنت بذارم....تو وب خودم و آقاییم میتونین پیدام کنین:دی.. همین روزا دتنشگام شرووع میشه و باید برم خوابگاه... دوری از علی خیلی سخته برامممم.....
+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1392ساعت 11:30 AM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

                                زنــــدگـــی اون چیــــزی نیــــست که فــــکر میکنیــــم

                                 ایــــن خــــود مــاییــــم کــه بـــاید ســـعی کنــــیم 

                                تــــا اون چیــــزی کـــه تــــو فکــــرمونــــه رو بســــازیـــم...

                                         (حورامان "که درود خداوند بر او باد")


                                    http://s3.picofile.com/file/7725984301/nice_colours_images_for_google_plus_1_319f7.jpg

                                 مـــــرد مـَـــن 

                             شیــــریــــن تریــــــن رویــــاهــــایــــم

                                 بــــا تــــو

                              ایـــن روزهـــا تعبیــــــر میــــشود....

  
                     http://s2.picofile.com/file/7725964622/cool_color_splash_pics_for_fn_profile_1_dd3ce.jpg

+سلام دوستای گلم

+یه دو روزی هست از کرج برگشتم یزد و اومدم خونه خودمون....

+این مشهدی که رفتم خیلی چسبید... خیلی امام رضا بزرگه یه سال پیش که با دوستام رفته بودیم مشهد وقتی تو صحن ها قدم میزدیم من تا یه زن و شوهر جوون رو میدیدم که دست هم رو گرفتن و راه میرن با شوخی و خنده ب دوستام میگفتم

"ای خداوند حکیم    همه جفتند ماتکیم!" هی میگفتم یعنی میشه سال دیگه ما اینجوری با شوهرامون بیایم زیارت و از این حرفا....

امسال وقتی اونجا بودیم یهو یاد اون روزا افتادم و لبخند زدم و دیدم چقد زود اون اتفاق افتاد

+نمره هام شکر خدا خوب شدن...معدلم 18 به بالا شدم و شکر خدا هیچکی نتونست به آقاییم گیر بده....

+شکر جشن ازدواجم به خوبی برگزار شد....منتظر عکسای آتلیه هستم...خیلی شوق دارم ببینم چطوری شده...

+متاهل بودن هم دشواری های خاص خودشو داره :دی

یه وبلاگ یه چند وقت پیش ساختم واسه گالری عکس...کسی هست که بخواد ادارش کنه بدم بهش؟یه سری عکس هم دارم ولی دیگه نمیتونم برسم بهش و بذارم داخلش...اگه کسی دوس داره کامنت بذاره رمز و پسوردش میدم...


+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1392ساعت 3:1 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

             و قسم به خدا وندگاری که آفرینش آسمان ها در دست اوست...

                                        بدانید و آگاه باشید

             گروهی در این دنیا هستند که نامشان استاد است...

                                      براستی که این اساتــــید

                          نه تنها بیـــــــــــــــــسیار دیـــوث میبــــاشند

                                  بلکه عمـــــــه هم نــــدارند...

                              باشد که خداوندگار نسل اساتید بیــــشعور را

                               از ســـر ما دانشــــجویان بد بخت فلک زده 

                                              پاک بگردانــــد....

+آمین

امروز امتحان انقلاب اسلامی داشتم

یعنی میخواستم برم شاه رو از گور بیرون بیارم بهش بگم ملت غلط خوردن یه غلطی کردن

بیا شاهیت رو بکن آقا...

:|

نمراتم این چندتایی که اومدن  قهوه ای مایل به سیاه شدن

اختلال یادگیری:14/75!!!!!

روانشناسی اعتیاد:16/75

بهداشت روانی:18 :)

خدا بقیشو بخیر گردونه

+دارم بستنی یخی فالوده ای میخورم...عاشق این محصول دایتی هستم...بعد از بستنی قیفی بستنی مورد علاقمه...

+1تیر رسما من و آقایی عقد میکنیم...بعدشم مستقیم میریم مشهد :)

عاشقم من دنیای من تویی تو :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1392ساعت 4:20 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 

:دی...

رمز همون قبلی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1392ساعت 0:3 AM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  | 


دیـــروز زلــــزلـــهــ ای آمَـــد

دَر حــَوالـــی وجـــودَمــــ

- بـــهــ شدَّتـــِ 10 ریـــشتـــــــــــر-

شـــانــهــ هــآیَـــم را لَـــرزانـــد

غُــــرورَمــــــ را فُــــرو ریــختـــ

وَ دلـــَمـــ رآ شِــکَســـت

وَ عِــشــقَــتـــ زیــــر آوارِ دِلــَمـــ

"مُـــرد"

کــآش گـــروهـــی

بَـــرآی بُـــردَنِ جــِنــآزه اَش

بـــه تَــفـتـیــــشِ دِلـــَــم مــی آمَـــد....

                                                                حوری نوشت


نههههههه دوست جونیا

اشتباه نکنین..این پست هیچ ربطی به حال و اوضاع روحیه ی من نداره....یه وقتی حالم بد بود اینو نوشتم...الان گفتم بذارمش اینجا

آخه دیدم خیییلی وقته آپ نکردمم...گفتم آپ کنمممم ...یه احوالی ازتون بگیرممم...

این روزا خیلی خوببممممم....عالیم و همشو مدیون عشقم و دلیل زندگیم  علی هستم....


البته  فردا میرم تهران پیش آقاییم و احتمالا به نت دسترسی ندارم

http://i-plus-u.blogfa.com/

این آدرس وبلاگ من و آقاییمه... البته نویسندش خودمم دوست داشتین بیاین...

فدا مداتون....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 11:55 PM  توسط ♥פــورآمــــآטּ ♥  |